کتابخونه

باسر و صدای زیادی خودکارهایش را بر روی صندلی ریخت که بر اثر این حرکت،توجه استاد را به خود جلب کرد ودختر نیز به جای عذرخواهی، تنها خنده ایتصنعی به استاد تحویل داد و سپس دماغش را بالا کشید و بیدرنگ برخاست. قدیمتوسط داشت و اندامی معمولی، کلا چیز شاخصی بغیر از دماغش در او دیدهنمیشد که او را با بقیه متمایز کند.

دختربا حرکاتی نرم که بیشتر از راه رفتن شبیه به خزیدن بود، خود را از میانصندلی ها به در کلاس رساند. در با صدای جیر جیر کوچکی باز شد و بعد از چندثانیه دوباره بسته شد ولی اینبار دیگر دختر بیرونازکلاس ایستاده بود. اول نگاهی سطحی به چپ و راست خود کرد و سپس طبق عادتهمیشگی اش با دو دست مشغول درست کردن مغنعه ی خود شد. بعد از 30 ثانیه وررفتنن با مغنعه اش، در حالی دستانش را پایین آورد که حالت مغنعه اصلا عوضنشده بود!!!!

چندنفس عمیق کشید و شروع به حرکت در راهرو های دراز و سوت و کور دانشکده کرد،با هر قدمی که برمیداشت حالش بهتر از قبل می شد؛ از همین رو تصمیم گرفتدوری در دانشکده بزند و بعد از آن به سر کلاس باز گردد. دختر هنگام راهرفتن سرش را پایین انداخته بود و به شمارش قدمهایش مشغول بود و بدون توجهبه اطرافش به پیشروی ادامه می داد. دختر در ذهنش مشغول کلنجار رفتن بامشکلات روزمره ی خود بود که صدای کوبیده شدن پاشنه ی کفشی به زمین، حواساو را به خود معطوف کرد.

پسریعینکی و لاغر اندام و بلند قد که صورتی کوچک و جمع و جور داشت، با کفش هایپاشنه دارش که منشاء صدا بودند به سرعت در حال حرکت بود. پسر چند متریمانده به دختر، توقف کرد و بیدرنگ دستان دراز و نحیفش را در جیب شلوارشکرد و دسته کلید کوچکی را از آن بیرون کشید. از میان کلیدها به سرغ کلیدیزرد رنگ و قدیمی رفت و آنرا در قفل دری توسی رنگ فرو برد و بعد از چند بارتکان دادن کلید در قفل، در باز شد و پسر بعد از درست کردن جایگاه عینک برروی صورتش در تاریکی درون اتاق ناپدید شد.

دخترکه اصلا حواسش به برگشتن به سر کلاس نبود، نزدیک ترین راه را برای رسیدنبه در باز شده توسط پسر در پیش گرفت. وقتی وارد اتاق شد هنوز مهتابی هایتازه روشن شده در حال چشمک زدن بودند و دختر نیز با صدایی که خودش هم بهزحمت آنرا شنید سلامی تند و تیز داد و بدون آنکه منتظر جواب پسر شود،مستقیم به سمت قفسه ای نیمه پر از کتاب های رنگارنگ رفت. با اندکی دقت میشد تشخیص داد که مکان مذکور اندک شباهت هایی به کتابخانه داشت زیرا تعدادکتاب های موجود در قفسه ها به زحمت به 500 جلد می رسید.

بعداز سکوتی چند دقیقه ای، بالاخره دختر، کتابی قرمز رنگ را انتخاب کرد و بهسمت میزی که پسر پشت آن نشسته بود حرکت کرد. پسر کتاب را گرفت و شماره یآن را نگاهی کرد و بلافاصله شروع به کار با کامپیوتری که جلویش قرار داشت،کرد و بعد از چند ثانیه سرش را بالا آورد و رو به دختر گفت: ببخشید خانوم،ولی شما نمی تونید این کتاب رو به امانت بگیرید!!!

دختر با قیافه ای طلبکارانه گفت: برای چی؟

پسر: برای اینکه شما قبلا سه تا کتاب به امانت گرفتین و هنوز آنها را پس نیاوردید.

دختردر لحظه قیافه اش تغییر کرد و بلافاصله کتاب را از دستان پسر قاپید و باحالتی احمقانه گفت: شما از کجا می دونید؟ من اون سه تا کتاب رو از فرددیگه ای گرفته بودم!!

پسر: خانوم فرقی نمی کنه از کی کتاب گرفته باشین، در هر صورت توی کامپیوتر ثبت میشه که شما کتاب گرفتین.

دختر با لحنی تمسخر آمیز گفت: آخه مگه میشه چیزی رو توی این کامپیوتر نفتی ثبت کرد؟!!

پسربا ساده لوحی تمام گفت: بله خانوم چرا نشه، تازه ما همین هفته ی پیشویندوز کامپیوترمونو عوض کردیم و کامپیوترمون هیچ مشکلی نداره!!!

به دلیل این گفته ی پسر، نیشخندی در گوشه ی لب دختر شکل گرفت.

پسرک با ساده لوحی تمام باز ادامه داد: و باید بگم که ما برنامه ی جدیدی در کامپیوتر نصب کرده ایم که...

دخترکه حال و حوصله ی گوش دادن به حرف های احمقانه ی پسر را نداشت برای عوضکردن بحث نگاهی سطحی به اطراف انداخت و دو وسیله ی بزرگ و جدا از هم درگوشه ی کتابخانه، توجه او را به خود جلب کرد و بیدرنگ میان صحبت های پسرکدوید و گفت: ببخشید، اون دوتا چیه که اون گوشه گذاشتین؟

پسرآب دهانش را قورت داد و درحالیکه تمام حواسش به مانیتور بود، گفت: اون هاقسمت هایی از یه تلسکوپن که هنوز روی هم نسب نشدن!!! درضمن داشتم می گفتمکه ما برنامه ی جدیدی روی کامپیوترمون نصب کردیم که امکان های ...

دخترکه دید پسر ول کن معامله نیست به آرامی به سمت قفسه های کنار در خروجی رفتو بدون توجه به حرف های پسر کتابخانه را ترک کرد ولی بعد از چند قدمی کهاز کتابخانه دور شد متوجه شد که کتاب در دستانش است و آنرا به پسر تحویلنداده از همین رو به آرامی وارد کتابخانه شد وبدون اعتنا به پسر که هنوزداشت درباره ی کامپیوتر و برنامه ی جدید آن صحبت می کرد، کتاب مذکور را درنزدیک ترین قفسه جا داد و دوباره از کتابخانه خارج شد و مستقیم به سمتکلاس رفت.

وقتیکه به اتاق مورد نظر رسید متوجه شد که کلاس تعطیل شده و همه ی بچه ها همرفته اند. از همین رو او به جمع کردن وسایلش پرداخت. در همین حین یکی ازهمکلاسی هایش وارد کلاس شد و خطاب به دختر گفت: آخه دختر، تو یه دفه کجارفتی؟

دختر: مگه چطور؟

همکلاسی: آخه با اینکه هر چی به استاد گفتیم که تو سر کلاس بودی ولی اون واست غیبت زد!!!

دختر که از شنیدن کلمه ی غیبت خوردن، هاج و واج مانده بود، با صدایی خفه گفت: رفته بودم کتابخونه!!!

 

/ 10 نظر / 26 بازدید
سحر

سلام ممنون که به وبلاگم اومدید مطلب بامزه ای بود

مریم

سلام ممنون از حضور شما نگارش خواندنی بود موفق باشید

عاصی

ممنون از احوال پرسی. خوبم ولی..... من شما را می شناسم؟ آخه معمولن از آشنا ها احوال پرسی می کنن!!!!

نارنجی

ها خوب بود. بد نمینویسی... اونم از یک دختر؟

مرداب

خیلی ساده ولی خوب توصیف شده بود[گل]

مبین

سلام خوبی ؟ چند تا ازمطالبی رو که تونستم و خوندم باحال بود. بازم مرسی , بهم سر بزن

سپیدار

سلام جالب بود موفق باشی[گل][گل]

مریم

سلام بازم ممنون از حضور شما