پلیس

با انداختن وزنم روییک پایم، به سرعت بر روی پاشنه چرخی 180 درجه ای زدم و با فردی لاغر اندامکه قدی در حدود 185 سانتیمتر داشت روبرو شدم که لباس سبز کدری به تن داشتو گونه هایش سوخته بود و پوستش بیشتر شبیه سخت پوستان بود تا انسان؛ ازهمین رو شنیدن صدایی شبیه خرچنگ یا آفتاب پرست از سوی او اصلا برایمناباورانه نبود. ولی در عین ناباوری او به زبان ما انسان ها شروع به صحبتکرد و به راستی که بدون تپق هم حرف می زد. من که هنوز بدون هیچ اهمیتی بهحرف هایش مشغول برانداز کردن او بودم، این بار متوجه چشمان زاق او شدم کهبه همراه موهای زنگ زده اش ترکیب جالبی را در صورتش ایجاد کرده بودند

در همین افکار بودم که با ضربه ای که به شانه ام وارد کرد مرا متوجه خودش کرد. این بار با حالتی پرخاش گونه گفت: حواست کجاست آقا؟

منکه اوضاع را چندان مناسب نیافتم با لطافت خاصی، خطاب به او گفتم: ببخشیدجناب سروان، حواسم جای دیگه ای بود!!! حالا شما عرضی داشتین؟

سروان:آقا، شما با اون خانوم نسبتی داشتین؟

خودم: من!!! با کدوم خانوم؟

سروان: با همون خانومی که چند لحظه پیش داشتی باهاش حرف میزدی

خودم: متوجه منظورتون شدم، بله ایشون همکلاسی بنده بودن

سروان: من گفتم نسبت، مگه همکلاسی نسبته؟

خودم: یعنی نیست؟

سروان: نه، معلومه که نیست!!! نسبت به رابطه ای میگن که اگر طرف مرد تو از اون ارث ببری.

منکه از این حرف، دهانم شبیه ذوزنقه شده بود به او خیره شدم و در حال پیداکردن جمله ای درجواب این حرف سروان بودم که او پیش دستی کرد و گفت: چیه؟چرا هاج و واج موندی؟ انتظار نداشتی مچتو بگیرم؟

آب دهانم را به آرامی قورت دادم و با صدایی لرزان جواب دادم: مگه من چیکار کردم که شما مچمو گرفتین؟

سروان: ایجاد مزاحمت برای نوامیس مردم!!!!! در ضمن از این لحظه هر حرفی بزنی، علیه تو در دادگاه استفاده میشه!!!

تا من بیام به خودم بجنبم، توسط سروان محترم نیروی انتظامی محاکمه شدم و به اشد مجازات محکوم شدم.

بیاختیار زانو زدم و دستان سروان را در دستم گرفتم و شروع به خوردن قسم هایمتنوعی که شامل امامان و پیغمبرهای اولوالعزم میشد کردم. این حرکت من نهتنها اثری در سروان نکرد بلکه او قدری با من خشن تر نیز شد. در همین لحظاتبود که دستم را به سرعت در جیب پشتم کردم و کیفم را درآوردم، گوشه یاسکناس های 5000 تومانی از بالای کیفم خود نمایی میکرد. بیدرنگ سروان خفهشد و لبخندی حاکی از رضایت بر صورت سرخش نقش بست و سپس با دستی که من ازآن آویزان شده بودم به من نیرویی وارد کرد که مرا به ایستادن بر رویپاهایم مجبور ساخت. من که هنوز متوجه علت تغییر ناگهانی حالت سروان نبودم،باز به خوردن قسم های گوناگون و التماس کردن می پرداختم.

در همین حال سروان مرا ساکت کرد و به آرامی به کنجی کشید و رو به من گفت: حالا اینجا می تونی بدی!!!

من که به همین علت کیفم را درآورده بودم، به سرعت دست در آن کردم و کارت دانشجویی خود را درآوردم و جلوی صورت سروان گرفتم.

سروانکه فکر کرد من او را به سخره گرفتم، ناگهان ابرو هایش به شدت در هم فرورفت و چشم هایش نیز به پیروی از ابروهایش حالتی عصبی به خود گرفتند و رنگصورت او سرختر از قبل شد. بعد از چند لحظه نگاه کردن به من، بی هوا چنانپس گردنی محکمی به من زد که برق از سه فازم پرید و اشک در چشمانم حلقه زد. من که دستم را به پشت گردنم می مالیدم رو به سروان کردم و گفتم: آخه چرامیزنین؟

سروان: منو مسخره کردی؟ کارت دانشجوییتو به رخ من می کشی؟ من 100 تا مثل شما ها رو تشنه می برم لب چشمه، گشنه بر می گردونم!!!

خودم: جناب سروان، به خدا من قصد بدی نداشتم؛ فقط می خواستم بهتون نشون بدم که من دانشجو هستم و اون خانومم همکلاسیم بود!!!

تیرسروان که به سنگ خورده بود، و از نفهمی من هم نیش خندی در کنار لبش شکلگرفته بود، رو به من گفت: ایندفعه رو می بخشمت، ولی اگه یه بار دیگهببینمت که از این کارا می کنی!! اون موقع دیگه کارت با کلانتریه؛ شیرفهمشد!!

خودم: بله جناب سروان، دستتون درد نکه. دیگه از این کارا نمی کنم

بعد از حادثه بود که من دیگر هرگز کارت دانشجوییم را به هیچ پلیسی نشان ندادم!!!

باخدا حافظی از جناب سروان و در حال مالیدن پشت گردنم از مترو خارج شدم و بهسمت خانه در حرکت بودم که سر چهار راه یک پلیس دیدم و از ترس اینکه نکنهدوباره به من گیر بدهد و خواستار کارت دانشجویی من شود و بعد از آن هم یکپس گردنی دیگر به من بزند از راه دیگری به خانه رفتم که حدودا 15 دقیقهبیشتر از حد معمول در راه بودم. در راه نیز با خود فکر کردم کاشکی من همبه دانشگاه افسری میرفتم تا یک پلیس میشدم و به بهانه ی طرح ارتقاء امنیتاجتماعی به هر کسی که از قیافه اش خوشم نمی آمد گیر می دادم. در مواقعی همکه طرح ارتقاء امنیت اجتماعی اجرا نمی شد به این مجرم های بینوا گیر میدادم تا عقده های خودم را سر آنها خالی کنم.

/ 1 نظر / 44 بازدید
نازگل و امید

سلام جالب بود خسته نباشید از اینکه به وبلاگمون سر زدید ممنون